تبليغاتX
حرفهای نگفته

بده دستها تو به من تا باورم شه پیشمی

میدونم خوب میدونی تو تار و پود و ریشمی

تو که از دنیا گذشتی واسه ی خنده ی من

چرا من نگذرم از یه پوست خون به اسم تن

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی

توی این کاووس درد رویای مهربونمی

میدونی با تو پرم از شعر و ستاره

میدونی بی تو لحظه حرمتی نداره

این خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز

عشق تو  تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم

نمیدونم چی میشه بد جوری گوشه گیر میشم

ممنون که بچه بازی هامو طاقت میکنی

هرچقدر بد میشم تو نجابت میکنی

هر کجای دنیا که باشم با منی و در منی

نگران حال و روزم بیشتر از خود منی

میدونی با تو پرم از شعر و ستاره...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:8 توسط NaDiYa |

از تو گذشتم

واسه رسيدن به تو....

  ديگه چي كاركنم...؟

  آخه چقد خودمو ....

  جلوي تو خار كنم...؟

  آخه چند بار ديگه....
 
  مي خواي دلمو بشكني...؟

  توي خوابم نمي بينم...

  كه تو ماله مني.....!!

  طفلي دلم چقدر نشست...

   پايه تو گريه كرد....

  آخرچي شد نصيبش ....

  تنها يه نگاهه سرد !!

   نذار تنها بمونم....

  هميشه با گريه هام....

  تورو خدا بيا و....

   يه كاري بكن برام...

  دله ديوونه ي منو....

 كسي نمي تونه ببينه...

  كه شده در به درو...

  دله ديوونه ي منو ....

  كسي نمي تونه ببينه....

   زده سيم آخرو......

  به خدا اشكي نمونده...

  دلم انگاري غروبه...

  همه زندگيم خزونه...

  از تو گذشتم چون....

   نمي تونم ببينم اشكتو....

  از تو گذشتم چون....

  نمي تونم بمونم پيش تو....

  از تو گذشتم چون....

  نمي خواستم باشم مديونه تو ...

  از تو گذشتم چون....

  نمي تونم بمونم پايه تو ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 15:28 توسط NaDiYa |

دل سنگ

Q     شب كه ميشد امانت ستاره هارو ميداديم

 

Q     چشمامونو ميبستيم و به ياد هم ميفتاديم

 

Q     كاش تو رويايه قشنگ.خواب شقايق ميديديم

 

Q     خواب دو تا مسافر و خوابه يه قايق ميديديم

 

Q     كاش كه ميشد نيمه شب با هم ديگه دعا كنيم

 

Q     خداي آسمونا رو با يك زبون صدا كنيم

 

Q     خداي مهربون ما رو از هم جدا نكن

 

Q     هرگز به عشق ديگري ما رو مبتلا نكن

 

Q     كاش كه مقصد قايق ما يه جاي دور و ساده بود

 

Q     كه عكس ماه مهربون رو پنجرش افتاده بود

 

Q     كاش اونجا هيچكسي نبود يه وقتي با تو دوست بشه

 

Q     تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميشه...............

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:42 توسط NaDiYa |

ما عاشقان را جايي روي زمين نيست

ما عاشقان را جايي در زمين نيست حسرت يك روز خوش

آرزوي ديرينه نيست مرا سكوت شب دوا .معشوق طبيب..

مرا گر دور كنند دلم جايي ديگريست نگاهم در نگاه دلبريست

اگر زير خرمن ها خاك بمانم  قلبم در گرو قلب ديگريست

يك لحظه ديدارش آرزوي بيش نيست .....

دلسنگان را اين چنين آموخته اند مجنون را بي ليلي كنند.

ما تنها هديه اين دل سنگان را به گردن آويخته ايم

اما هنوز چشمه ي عشق در دلمان جاريست دوستت دارم (N)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:5 توسط NaDiYa |

اگر قيامت عشق نيز بود آنگاه ...

كاش براي عشق نيز روز قيامتي بود و آنگاه عشق ها در ترازوي عدالت خداوند سنجيده و تمام احساساتمان همانند طوماري از گردن آويزان مي شد.
آنگاه عده اي از خوشحالي طومارها را به ديگران نشان مي دادند و بقيه حسرت مي خوردند و التماس خدا مي كردند كه تنها يك فرصت يك فرصت تا دل شكستة عزيزشان را مرحم زنند و يا با عزيز مهربانشان دوباره هم آغوش شوند و مهرباني كنند همانند او .

ولي ديرست ديگر دير خداي مهربان عادل است عادل او گفت ، او هزاران بار گفت ، هزاران هزار بار گفت كه به يكدگر عشق ورزيد عشق ، به عزيزانتان مهرباني ، محبت و صداقت هديه دهيد آنها را نيازآريد و قلب زيبايشان را نشكنيد .
براي زنان مجازاتي سخت تر از مردان قرار مي داد و مي گفت من شما را با عشق آفريدم پس جهنم بر زناني باد كه از عشق زيبايشان نسار مردانشان نكردند و قلب بي عشقشان را گرم نكردند .
من زنان را سرشار از عشق آفريدم تا مرداني محكم و مهربان از دامانشان پرورده شوند آتش بر آنها باد كه مردان بي عشق و سرد را رها كردند .
من مرد را خالي از هرگونه احساسات و عواطف آفريدم تا زن عشق را به او بياموزد . براي مرداني كه عشق را آموختند ولي بكار نگرفتند عذابي سخت و آتشي گدازان فروزان كرد بواسطة آنكه آموختند و عشق نورزيدند به عزيزانشان و پاس نداشتند هاله محبت و مهرباني را و زن را تحقير كردند و خوار شمردند .
عذابي سخت خواهند ديد سخت بواسطه دوري از احترام به مخلوقات من .
و فرشتگان را فرمان داد كه در برابر تمام عشاق سجده كنند و آنها را گرامي و از بهترين بندگان بدانند بهترين و آنگاه همه عشاق در خانه هايي كه ديوارهايي از
لحظات عشقشان در دنيا بود آرام گرفتند . هر چه لحظات زيباي عشق در دنيا بيشتر احساس آرامششان بيشتر ...

و اما
و اما عشق هايي كه به يكديگر نرسيدند و از دنيا سفر كردند ، خداي مهربان در كنار همه گورهايشان گلهايي معطر و زيبا پروراند و بواسطة قرباني شدن آنها براي آنكه ديگران بخود بيايند همنشين زيبا رويانشان در آخرت كرد .

چه قيامتي مي شد اگر قيامت عشق هم بود
.... چه قيامتي

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 16:13 توسط NaDiYa |

 

   اندکی مرا دوست داشته باش اما ....

آری زیاد دیر نخواهد بود در صبحگاهی که رنگ بر چهره ندارد

کالبد بی جانم را بر حصیر کهنه خانه خواهند یافت

       مرده از عشق

در تنهایی و سکوت با دستانی که هیچگاه تو را لمس نخواهند کرد

با چشمانی که درخشندگی نگاهت را در آنها نخواهی یافت

و لبانی که هرگز برای گفتن جمله ای گشوده نخواهد شد

پس چرا حالا نگویم که چقدر دوستت دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 16:10 توسط NaDiYa |

مي خواستمت تو رو  

مي خواستمت تورو تنهام گذاشتي براي اشكام وقتي نذاشتي دلتو فروختي به يه  كس ديگه ولي نگاهت اينو نمي گه مي خواستمت مي خواستمت  مي خواستمت  ولي تو نموندي ولي نموندي عشقم بودي عشقم بودي عشقم بودي ولي تو نموندي دلمو سوزوندي بايد بميرم اين روزو  نبينم همون بهتر كه بي تو بميرم چشماي نازت صداي سازت چقد خوبه صداي آوازت نازم. توي خيابون يا  توي ايوون هر جا مي شينم تورو مي بينم مي گم اي كاش پيشت مي موندم دستام تو دستت واست مي خوندم  مي خواستمت مي خواستمت  مي خواستمت ولي تو نموندي ولي نموندي عشقم بودي عشقم بودي عشقم بودي ولي تو نموندي دلمو سوزوندي دستمو خوندي پيشم نموندي بدون دلمو بدجور سوزوندي مي خوام بخوابم تا لحظه ديدار تا با صداي نازت بشم بيدار.  با بي كسي هات من بودم  كه ساختم  دل بهت سپردم سر بزير انداختم اين قمار عشقو من نشناختم  ساده بودموو زندگيمو  باختم مي خواستمت مي خواستمت  مي خواستمت  ولي تو نموندي ولي نموندي عشقم بودي عشقم بودي عشقم بودي ولي تو نموندي دلمو سوزوندي ............

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:50 توسط NaDiYa |

داني اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مر دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 21:26 توسط NaDiYa |